ما شرقي ها همه "گذشته پرستيم" نه "گذشته گرا"كه براي ما صفت بي رمقيست
اين فلسفه ي تاريخ در روح همه ملت هاي شرق است و به گونه اي همه ي ملت هاي جهان: حسرت از گذشته،بيزاري از حال،و انتظار مسيحي در آينده
+ نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 8:34 PM توسط لاله |
من از west متنفرم.
غرب جای خیلی بدیه. بعضی از دلایلم رو اینجا می نویسم تا خودتون قضاوت کنین. فقط یادتون باشه که فکر مهاجرت به غرب رو نکنین. یه چیزایی آدم از این غرب لعنتی میشنفه که واقعا می گه اینا دیگه چقدر علاف هستند. اولین مسئله اینه که اونا چیزی به اسم دروغ ندارن. برام سواله که پس چطوری روزشون رو شب میکنن . واقعا باید بیکار باشن که ساعت ها پشت چراغ قرمز می ایستند که سبز شود ، اگر آنها هم مانند ما کار و زندگی داشتند باید همیشه در حال عجله کردن باشند .تمام مسئولین و مدیران روی تخصصی که دارند انتخاب می شوند . واقعا برای حال و رفتار غربیها باید تاسف خورد که هیچ به فکر اقوام و خویشاوندانشان نیستند .هیچ فکر نکرده اند که پس اقوام و خویشان باید چگونه و با چه پارتی سرکار بروند . واقعا بی احترامی نیست که در غرب همه مدیران را با اسم کوچک صدا میزنند .باید احترام را از ما بیاموزند که اگر جلوی آبدارچی تعظیم نکنیم کارمان راه نمی افتد.یک نظام پزشکی احمقانه دارن که آدمها رو همین طور بی دلیل مجانی معالجه می کنه. مثلا اگر برین بیمارستان هزینه ویزیت دکتر، معالجات، عمل جراحی، اتاق بیمار، غذا و داروی بیمار و خیلی چیزهای دیگه رو دولت می ده. و اگر پولی هم همراهت نباشه و بیمه هم نباشی بیمارستانهایشان موظف هستند که تو را مداوا کنند و حق ندارند که تورا از بیمارستان بیرون کنند .آخه کدوم کشور خراب شده ای یه همچه کار احمقانه ای می کنه. در بیمارستان برای بچه ها وسایل بازی هست. برای همراهان اتاق انتظار هست ازهمه بدتر اینکه مریض چون قرار نیست پول بده می تونه آزادنه در محیط بیمارستان بچرخه. ساعت ملاقات هم به طرز احمقانه ای معمولا از صبح شروع میشه تا شب. خوب همین کارها را می کنند که انتظارات ملتشون رو بالا می برند. آدم گیج میشه از این کارها و گیجی هم برای سلامتی مضره. مدرسه ها مجانیه. تازه تو این مدرسه ها تو هر کلاس معمولا بیشتر از ۲۰ تا شاگرد نیست. تا دلتون بخواد در اختیار این بچه ها وسایل بازی و امکانات آموزشی گذاشتن. آخه آدم نباید حالش از این وضعیت بهم بخوره. تازه یک مسئله فاجعه انگیز اینکه دختر و پسر در این مدارس مختلط هستند و تعجب اینکه هیچ موردی هم در بینشان اتفاق نمی افته . مسئولین دلسوز آنان فکر نمی کنن بچه ها فاسد میشن .باید قبل از اتفاق،مسئولینشان باید به فکر چاره باشند .آمدیم و ناگهان مسئله پیش آمد. تازه فاجعه بدتر اینکه خیلی از دانش آموزان تو مدرسه دو تا زبون یاد می گیرن و وقتی دیپلمشون رو می گیرن دو تا زبون انگلیسی و فرانسه رو عین هم صحبت می کنن و می نویسن.در این غرب جزجیگر گرفته با اینکه آنقدر سکس شاپ و محله های سکس وجود دارد . آدم تعجب میکنه که واقعا مرداشون مرد نیستند و با اینهمه زنهای بی حجاب هیچ مزاحمتی برای زن ها و دختران به وجود نمی آورند. باید مردهاشون بروند و خود را مداوا کنند .چون باید ببینند که در کشورمان از کم بودن اینگونه محلات دیده شده که چگونه ارازل و اوباش با زور توسط 4 الی 5 نفر به نوامیس مردم تجاوز می کنند .و کاش غربیان قدر می دانستید و اسراف نمی کردید. راستی حال جناب رییس سابق آموزش دانشگاه زنجان چطور است ؟ چشم شما غربیها کور شود که ببینید چگونه این آقا با دانشجوی مونث خود ارتباط عاطفی برقرار کردند و دنده شما غربیان نرم که اساتیدتان فقط به فکر درسهای خشک هستند .بابا آدم باید کمی هم احساس به خرج دهد .راستی این غربیهای دزد و بی سروپا روی چه حسابی از آثار دانشمندان ما در دانشگاهای خود استفاده می کنند . و از چه کسی اجازه گرفتند و از زندگی مولانا فیلم ساخته اند .اشکال نداره هر کار می خواهند بکنند ما هم آنها را واگذار می کنیم به خدا تا سزایشان را بدهد .واقعا لیاقت شما غربیان همین است که آشغالهای ما را در موزه های خود انبار کنید و تازه به همه هم نشان دهید .برید و سنگ شکسته و چهارتا تیر تخته را نگه داری کنید ببینم به کجا می رسید. واقعا این یکی که دیگه حالم رو بهم می زنه. دولت لوس و بیکار کشور های غربی برای اینکه مردم رو خرکنه به اونهایی که بچه دارن هرماه یه پولی می ده. احمقانه اینه که اگر کسی در آمدش کمتر باشه پول بیشتری می گیره. اَه اَه اَه .واقعا که .. بیشتر راههای اروپا و کانادا و آمریکا اتوبانه. آخه تو رو خدا یکی نیست بگه اتوبان باعث میشه آدم راحت تر باشه و این خیلی بده. تو رو خدا می بینی مالیاتی که از ملتشون میگیرن رو صرف چه بریز و بپاشهایی می کنن. غیر قابل تحملتر اینه که تقریبا همه اتوبوسهای مدارس به یک شکلن. همه به رنگ زردن که حال آدم ازش بهم می خوره. آخه احمقا فکر می کنن اگه رنگ اتوبوس زرد باشه بهتر دیده میشه و خطر تصادفش کمتره و بچه ها جونشون بیشتر در امانه. از اون احمقانه ترش اینه که وقتی سرویس مدرسه وا میسته که بچه ها رو سوار یا پیاده کنه کلی چراغهای عجیب غریب دور و ورش روشن میشه و همه ماشینها در هر طرف خیابون که باشن وامیستن تا بچه ها با امنیت کامل تو خیابون تردد کنن. آخه چه اهمیت داره که چندتا بچه در طول سال به خاطر تصادف بمیرن که اینا این همه مردم رو به زحمت میندازن. یه چیزی برات بگم که ببینید چقدر این غربیها بیکارن .تو مترو، تو پارک ، کشتی ، هواپیما ؛ و.. هرجای دیگه که فکرت برسه میری همه در حال مطالعه هستند . واقعا اینها پس کی به مسافر کشی ، خانواده و کار دومشون میرسند . اگه بخوای توی غرب یه کار جدید راه بندازی اینقدر بهت اطلاعات مجانی میدن که دیگه بالا میاری. از وب سایتهای دولتی بگیر تا مشاورای حضوری که همین طور پول مالیات رو به عنوان حقوق بهشون میدن تا به یه عده که می خوان ایجاد کار بکنن کمک کنن. آخه اینم شد کار. چرا باید از آدمهایی که طرحهای خوب تو کلشونه حمایت کرد. چرا دولت تا ۲۵۰ هزار به این جور آدمها وام میده. چرا شهرداریها از این آدمهای مبتکر حمایت می کنن. این دیگه چه وضعشه بابا. از سیستم بد اداری غرب هر چی بگم کم گفتم. بیشتر کارهای اداری اینجا یا از طریق اینترنت انجام میشه و یا از طریق تلفن. برای اینکه نکنه کارمندهای تنبلشون بخوان با ارباب رجوع سر و کله بزنن بیشتر کارها رو از راه دور و در اسرع وقت انجام می دن. این دیگه نوبرشه والا. اینترنت تو غرب سانسور نمیشه. اینم شد کار. هر کی هر چقدر دلش بخواد به دولت و دولت مردان غرب فحش می ده. و برای هر کاری که حاکمینشان انجام می دهند باید جوابگو باشند .رشوه گرفتن در غرب بی معنی ترین کار است .اینم شد روش اداره دولت. کسی رو اینجا به خاطر انتقاد کردن از دولت زندانی نمی کنن. بدتر اونکه سرش رو هم زیر آب نمی کنن. من که اصلا سر در نمیارم. پس نیروهای نظامی شون باید علاف باشن . تو خیلی از شرکتهای بزرگ وقتی کارمندها میرن سر کار اصلا کارت نمی زنن. اصلا کسی ازت نمیپرسه کی اومدی کی رفتی. این دیگه چه وضعشه. اون وقت با این وجود اکثرکارمندها به موقع میان و به موقع میرن. بابا واقعا آدمای ترسویی هستن . تقریبا هر کس هر جوری دلش بخواد لباس می پوشه و دین هم آزاده و هر کسی هر دینی که بخواد داره. کسی اصلا ازت سوال نمی کنه که دین و ایمونت چیه. یا اصلا دین و ایمون داری یا نه. این دیگه انتهای بی شعوریه . پس چه شکلی اینها از جیک و پوک هم اطلاعات کسب می کنند. برای همینه که خدا هم دوستشون نداره و یه امامزاده براشون درست نکرده . نظام بانکی غربیهای به اصطلاح متمدن حال آدم رو بهم می زنه. بیشتر کارها اتوماتیک انجام میشه. پرداخت قبضهات رو میتونی اتوماتیک کنی. دریافت حقوقت اتوماتیکه. خیلی از کارها رو از طریق اینترنت انجام می دی. دستگاههای خود پرداز همه جا ریخته که بتونی راحت پول بگیری یا کارهای بانکیت رو انجام بدی. کارتهای اعتباری و خطهای اعتباری و غیره تو رو از اینکه به دوستان و آشنایانت برای گرفتن پول مراجعه کنی بی نیاز می کنه. همینه که آدمها از هم فاصله می گیرن. چون هیچ کس از کسی طلبکار نیست کمتر به هم دیگه تلفن می زنن. همیین کاراهارو می کنند که هیچ مثل ما مهر و محبت توشون نیست دیگه . راستی می دونستید غربیها از پلیس نمی ترسن. بابا پلیس و نیروی انتظامی باید ابهت داشته باشه نه اینکه به آدم احترام بذاره. همینه که رقم جرم و جنایت در غرب کمه دیگه. لابد مردم از پلیس خجالت می کشن. چون مطمئن هستند که از پلیس نمی ترسن. کشور کم جرم و جنایت که کشور نیست. پس اینها اسلحه و باطومها و گاز اشکاورشون رو کجا استفاده می کنند؟چه معنی داره که خبرنگار تو همه چی سرک بکشه .نکنه خبرنگاران شما غربی ها خوب هستند که آنطور ارتباط مخفیانه کلینتون و منشی اش را بردند وآبروی رییس جمهورشون رو سکه یک پول کردند .بیاین از خبرنگاران و نویسندگان ما یاد بگیرید که با این فجایعی که مسئولین و حاکمانمان براه می اندازند هیچ یک از این خبرنگاران به خودش اجازه همچون جسارتی نمی دهد که با آبروی این عزیزان بازی کند. اعصاب آدم خرد میشه از بس که قیمتها زیاد نمیشن. احساس می کنی که هیچ تحرکی تو اقتصاد این کشور نیست. اگه بخوام از بدیهای غرب بگم سر به فلک می کشه ولی فکر کنم همین چند مورد برای اینکه متقاعدتون کنه کافی باشه. دیگه اینکه فروشنده ها خوش برخوردن، پلیس از آدم رشوه نمی خواد، مردم به هم احترام می ذارن و خیلی چیزهای بد دیگه اشاره نمی کنم راستی می دونستید بیشتر غربیها کشورشون رو دوست دارن. به علامت وسط پرچمشون احترام می گذارن و از زندگی توی کشورشان راضی هستن. فقط تنها مسئله ای که من هنوز نتوانستم برای خودم حلش کنم این است که چطور است غربیان دین و مذهب را ول کردند و به آزادی و آقایی و تسلط جهان رسیدند و ما دین و مذهب را رها کردیم و به ذلت و تجزیه و تفرقه و انحطاط و به آمادگی پذیرش هر چیز که به ما دیکته شد و بر ما تحمیل شد و به جلو ما انداختند رسیدیم . چرا ؟ 
+ نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 7:48 PM توسط لاله |
بايد .. براي بايد ها باشم
قلبم از بايد ها تير ميکشد واژها از بايد ها خسته اند دلم ميخواهد بروم بروم جايي که دريايش هميشه آرام است

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 8:20 AM توسط لاله |
به من بگوييد فرزانه گان رنگ بوم و قلم چگونه خورشيدي را تصوير مي كنيد كه ترسيمش سراسر خاك را خاكستر نمي كند ؟ . حسین پناهی 
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 8:17 AM توسط لاله |
... شاید برای یک مدت شاید برای همیشه ......................... کاش .......................... ....................................................
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 10:40 PM توسط لاله |
نیستی
و من خوب می دانم
این دل گرفته هر چقدر هم ببارد
نه خزان تنهایی ام
می شود بهار
نه لوت سینه ام
لاله زار
و نه یأس واژه های ذهنم
یاس سپید!
اما
بغض می شوم
ببارم
شاید به کنج آسمان دلم
پیدا شوی
رنگین کمانم!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 9:33 PM توسط لاله |
تنهایی ام را به جشن می نشینم
بغض زمینی ام می شکند
برای تمام دقیقه های غریب
ساعت های مات
وسال های بیهوده.
خوب می دانم که هنوز وقت گریستن نیست...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 9:5 PM توسط لاله |
یوهان کونراد دیپل: وی در کشور آلمان و در قلعه ای به نام فرانکشتاین متولد شده و رشد کرد. در قرن 17 میلادی وی به عنوان یک شیمی دان موفق به ابداع رنگدانه آبی پروس یکی از اولین رنگهای شیمیایی ترکیبی در جهان شد. اما اصلی ترین و بی پایان ترین تلاش وی که شهرت زیادی را نیز برایش به ارمغان آورد تلاش برای کشف اکسیر حیات یا نامیرایی است. شایعاتی که درباره آزمایشهای وی بر روی اجساد انسانها وجود داشته است الهام بخش شکل گیری شخصیت افسانه ای داستان فرانکشتاین بوده است.
وارنر ون براون: وی در سن 12 سالگی قطار اسباب بازیش را از ترقه پر کرده و در میان خیابانی شلوغ در آلمان منفجر کرد. این عمل نشانه از پدیده ای بود که در آینده در حال وقوع بود. وی در نهایت به عنوان مغز برنامه های موشکی V-2 هیتلر به عنوان اسیر جنگی به زندان افتاد و سپس راه خود را به سوی فضا و اکتشافات فضایی باز کرد. وی در حالیکه در برنامه های فضایی آمریکا دست داشت به عنوان استاد فلسفه و غواصی نیز مشغول به کار بود.
رابرت آپنهایمر: رئیس پروژه منهتن که به منظور تولید اولین بمب اتمی جهان راه اندازی شده بود، هرگز در ابراز احساس خود در رابطه با جامعه گرایی و حس کشمکش و ناسازگاری درباره بمباران اتمی ابایی نداشت. به طوریکه تمامی نیروی سیاسی و دانشگاهی خود را بر روی این موضوعات متمرکز کرد. وی با وجود این مجادله ها و درگیریها به عنوان مردی شناخته می شود که زبانهای آلمانی و هندی را تنها به این منظور آموخت تا در هنگام آزمایش اولین بمب اتم خود قسمتهایی از کتاب مقدس هندوها را به عنوان خطابه بیان کند.
فریمن دیسون: وی در زمینه های علم فیزیک و نویسندگی داستانهای علمی تخیلی بسیار چیره دست بوده است. دیسون در سال 1960 نظریه ای را مبنی بر نیاز انسان در تولید لایه ای محافظتی برای محاصره منظومه خورشیدی و حداکثر استفاده از نور خورشید ارائه کرد. این لایه اکنون با عنوان لایه دیسون شناسایی می شود. دیسون عمیقا به حیات ماورایی اعتقاد داشته و بر این باور بود انسان طی چند دهه آینده قادر به برقراری ارتباط با موجودات ماورائی خواهد بود.
ریچارد فین مان: وی نیز یکی از نابغه هایی بود که در پروژه منهتن حضور موثری داشته و در تیم نخبه هایی بود که بمب اتم را تولید کردند. فین مان یکی از مهمترین دانشمندان قرن بیستم میلادی به شمار می رود. وی در کنار مشغله خود به عنوان یک فیزیکدان به موسیقی و طبیعت علاقه بسیاری داشت و موفق به رمزگشایی خط هیروگلیف مایانها شده بود.
جک ونز: وی در عین حال که از پایه گذاران لابرات وار رانشی جت به شمار می رود به صورت مداوم به تمرین جادو و جادوگری می پرداخته است. این دانشمند مرموز و فعال در زمینه علوم فضایی از تحصیلات رسمی برخوردار نبود و در عین حال ریاست تولید راکتی سوختی برای هدایت ایالات متحده به فضا را در دست داشت. وی طی حادثه ای ناگوار در حال انجام آزمایشهایی در محل سکونت خود در اثر انفجاری بزرگ از دنیا رفت.
جیمز لاولاک: این دانشمند زیست محیطی مدرن و مخترع فرضیه بزرگ جهان ابر ارگانیسم، در ارائه پیش بینی های وحشتناک درباره تغییرات جوی شهرت زیادی داشته است که اکنون می توان به خوبی دید بسیاری از پیش بینی های وی به حقیقت پیوسته اند. بر اساس پیش بینی وی مرگ تدریجی در حدود 80 درصد از جمعیت بشر تا سال 2100 امری اجتناب ناپذیر خواهد بود.
نیکولا تسلا: تسلا فردی است که در هنگام روشن کردن یک سوئیچ بزرگ الکتریکی باید تصویر وی را در ذهن داشت. وی به عنوان مخترع رادیوی بی سیم و ژنراتورهای AC که کلید آغاز عصر الکتریک به شمار می رود، شناخته می شود. وی همچنین به عنوان نابغه دیوانه نیز شناخته می شد زیرا بسیار کم خوابیده و از بدن خود به عنوان ابزاری رسانا برای نمایش دستاوردهایش در جمع استفاده می کرد.
لئوناردو داوینچی: این دانشمند و نقاش محبوب ایتالیایی به گونه ای از میان تمامی شاهکارهای دوران رنسانس این فرصت را پیدا می کرد تا به جهان نامتعارف نیز سرکی بکشد. در کتاب طراحیهای این دانشمند ایتالیایی که اکثرا به صورت قرینه نگاشته شده، سرزمین عجایبی از ماشینها و طراحی های شگفت انگیز نهفته است که بسیاری از آنها نهفته باقی مانده و برخی از آنها از جمله طرح هلی کوپتر اولیه وی قرنها بعد به واقعیت تبدیل شد.
آلبرت اینشتین: وی به طور قطع با ارائه نظریات فیزیکی متعددی که جهان را متحول ساخته از نابغه ترینهای این لیست 10 نفره به شمار می رود. وی علم فیزیک را با ارائه نظریه نسبیت احیا کرده و در زمینه های گرانش و کوانتم به موفقیتهای زیادی دست یافت. وی همچنین به مسابقه دادن با قایق بادی اش در روزهای بدون باد تنها به منظور قدرت نمایی بسیار علاقه مند بود.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 9:3 AM توسط لاله |
یک ساعت ستمگری در مسند مدیریت از نود سال گناه کردن در پیشگاه خداوند بزرگ تر است . کاش لحظه ای می اندیشیدی بعد ..............
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 1:50 AM توسط لاله |

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 0:0 AM توسط لاله |

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 0:28 AM توسط لاله |
دلیلی برای توضیح نمی بینم چون تقریبا همه می دونن حالم از همه جا بهم می خوره حتی از پرچم کشورم از تمام این کثافت کاری ها بی احترامی ها از تمام این اتفاقاتی که بدن آدم رو کرخت می کنه از حق کشی ها دروغ و تزویر ها از دزدیدن حق ملت و تایید دولت خودشان از زدن دخترای خوابگاهی طرفدار موسوی و به قول خودشون برقرای امنیت و با اجازه از مقام رهبری از گرفتن دانشجوها از بزغاله خطاب کردن قشر روشنفکر از کشته شدن و زندانی شدن دختر و پسرهایی که برای اعتقادشون حرف زدن از اینکه گوشی توان شنیدن حرفی رو نداره خسته شدم از اینجا و از خودم و از..............
پی نوشت : نمی دونم چه حسی بهت دست می ده وقتی می بینی که دوستت رو دارن می زنن و با خفت و بی احترامی مثل یک حیوون باهات رفتار می کنند نمی دونم وقتی نیروی انتظامی مدافع ملت تیراندازی می کنه به سمت مردم نمی دونم چه حسی می شی وقتی می بینی با سنگ و چماق امنیت رو می خوان پیاده کنند وقتی می بینی ادم هم نیستی و اگر بودی این چنین نمی کردند به نام عدالت رشوه دادن به نام عدالت زدن و بی حرمتی به نام عدالت دین اجباری به نام عدالت دروغ و دروغ و خیانت به نام هر چه که دیگر نمی تونم نفس بکشم پایان 
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 11:39 AM توسط لاله |
تو یعنی جست و جوی آبی عشق
تو یعنی فصل پاک پونه بودن
تو یعنی چتری از آسایش گل را
به روی قلب بارانی گشودن
مادرم این جملات رو ۶ سال پیش روی یکی از طرحام نوشتم و روز مادر بهت دادم اون روز خیلی خوشحال شدی اون روز واسم خیلی دعا کردی باورم نمی شد اون روز من فقط یک قاب کوچیک به تو دادم نمی دونم شاید اصلا خوشت نیومد
توان اون موقع من در همین حد بود ولی انصاف تو خیلی بیشتر
همیشه احساست را قلبت را و وجودت را می پرستم
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 7:24 PM توسط لاله |

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 6:59 PM توسط لاله |
پیشاپیش و برای تغییر روحیه روز زن و روز مادر رو به همه تبریک می گم
ماردم خیلی دوست دارم
کاش روزی بتونم احساس عمیقت رو برای همیشه و برای تمام زندگی داشته باشم
آرزو می کنم همیشه لبخند به دلت و لبت بمونه
و آرزو می کنم همیشه و همیشه قلبت سرشار از عشق و مهر باشه
و هیچ وقت دلت ازم نگیره و هیچ وقت ازم دلخور نشی
دوستت دارم مادر گلم ![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 6:57 PM توسط لاله |
به شعورم و به تمام ..................برخورد
محاله دیگه چیزی رو باور کنم البته توی این چند سال هم خوب دروغ ها شنیدم خیلی نامردی ها حق کشی ها بی عدالتی ها خفقان ها و ............ وباور کنم یا نکنم زیاد فرقی نداره احساس می کنم باید دروغ گو شوم یا صبر کنم زمان تمامی مشکلات رو حل می کنه ولی درد های آدم رو هم بزرگ می کنه هر چی بیتشر از عمرم می گذره احساس می کنم دردام فکرام علائقم بیشتر شده و شبیه یک غصه و یا عقده دارم نفس می کشم خدایا کاری کن تمام خرد شدن علائقم و باور هام باعث نشه کسی رو به خاطر این ها اذیت کنم خدایا کاری کن زود تر از آنکه بپوسم حرفی برایت داشته باشم فعلا خیلی دلم گرفته روزگار خوش و خرم : می دانم که انسان هم به درد هم که شده خو می گیرد و عادت می کند اما من فعلا تا جوانم و بی فکر و بی تجربه سعی می کنم عادت نکنم
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 6:54 PM توسط لاله |


+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 11:39 AM توسط لاله |
دبستان فردوسی
محل اخذ رای گیری مردمی جالبه کسی که ادعا می کرد تبلیغی نمی کنه چون از پول بیت المال هست امروز پای صندوق بهم پیشنهاد ۵۰ هزار تومان ناقابل رو دادن نه به من به خیلی های دیگه وقتی بهش گفتم من اعتقادم رو نمی فروشم آتیش گرفت و نمی دونم اسم این ۵۰ تومان رو چی بزارم رشوه یا نه تبلیغ هر کدام اصلا این موقع معنی نداشت باز هم من یک طرفه قضاوت می کنم اگه کارشون قانونی بود و درست که من این جوری بهم نمی ریختم جالبه وقتی بهش گفتم وایسا تا به ناظر جلسه بگم نمی دونم چه جور ناپدید شد و دوباره سر و کله اش پیدا شد می گفت من از کسی نمی ترسم وگرنه جنگ نمی رفتم که از آدمایی چون تو دفاع کنم که حالا خائن به این نظام باشین جالبه رای دادن به اعتقادات خودم خیانته اما رشوه و تهدید خیانت نیست جالبه فحاشی به ناموس این ملت اصلا خیانت نیست دیگه امروز مطمئن شدم من یک طرفه به قاضی نرفتم و حق دارم از این دولت با عدالتاش بیزار باشم
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 11:31 AM توسط لاله |

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 9:2 AM توسط لاله |
چه جوری بنویسم مدت هاست انقدر کلمات توی ذهنم خاک خوردند که حسابی پوسیدن فرهنگ لغت ذهنم مدت هاست پر از یک هیچ بزرگ دست و دلم به هیچی نمی ره حتی به کار کلماتی که دوستشون دارم این روز ها خیلی ذهنم درگیره و عصبی و ناراحت از اینکه واقعا ضعیفم در مقابل آدمایی که حیف اسم آدم که روشون گذاشت حتی ارزش گفتن حیوون رو هم ندارن همه چیز اطرافم خیلی جالبه صحنه هایی که آدم روتکون می ده نمی دونم شاید من یکی خیلی پرتم دیورز داشتم از امتحان بر می گشتم مثل آدم بیچاره ها از خیابون همیشگی رد شدم که تاکسی بگیرم فوق العاده خسته بودم و حوصله نداشتم توی این آشوب شهر پیاده برگردم خونه و داشتم پیام می دادم در جواب دوستام که طرفدارای پرچم دار موتوری .............طرفدارایی که دم از انسانیت می زنن کسایی که اصلا دروغ نگفتن که خودشون رو بالا بکشن کسایی که طرف داری کسی رو می کنند که معتقدا یه بچه مسلمونه و حقشون رو با تهمت نگیم با شجاعت داره می گیره و چنان فحاشی و کلمات رکیکی رو نثار منه بیچاره کردند که خودم از انسانیت خودم خجالت کشیدم نمی دونم چه جور به خودشون اجازه می دن به خاطر اعتقادشون ..........نمی دونم شاید دارم یک طرفه قضاوت می کنم اما واقعا سخته باور کرد چیزهایی رو که این روزها من با پوست خودم درک کردم جالب تر اینکه این طرفدارای عزیز با چماق و سنگ ایده و عقایدشون رو به رخ بقیه می کشیدند جالب بود همه می گفتن طرفدارای جناب موسوی سوسول تشریف دارن اما به خدا سوسول بودن می ارزه به بی شعور بودن نمی دونم فحش های اینا رو باور نکنم یا سنگ و چماغایی که به طرف همه کاش فقط طرفدارای حزب مخالف پرت می کردند . واقعا زشته واسه ما ادما که انقدر بی جنبه باشیم . دلم اساسی گرفته وقتی می بینم انقدر واسه هم ارزش قائلیم اینهمه همدیگرو دوست داریم واقعا زیر این همه بارعلائق دارم له می شم بد تر اینکه این روزها موقع برگشتن خونه همش توی دلم آشوب بود تمام این هفته مسیر 10 دقیقه ای رو یک ساعت تا دو ساعت تو راه بودم کاش فقط همین بود دیر می رسیدم خونه کاش فقط طولانی بودن راه بود و از دست دادن زمان وقتی می بینی ادما به جون هم می افتن نمی دونم شما چه حالی می شین اما من دلم می گیره نه واسه اینکه خریت دو نفر دلسوزی داشته باشه واسه اینکه می بینم واسه چیزایی می جنگند و به جون هم افتادن که خودشون هم باور ندارن یکیشون نمی تونه بیاد و بگه دلیلش چیه واسه نظر خودشون هم ارزش قائل نیستن اکثرشون نمی دونستن واسه چی طرفدار یک حزب هستن و خیلی چیزای دیگه این روزها ایرانی ها رو با تمام مهرورزی هاشون دیدم خیلی چیز ها رو دیدم و خیلی چیز ها رو شنیدم که کاش این ها همش یه خواب بود شب و روزهای زیبایی داشته باشین کاش بی دلیل و بی بهانه می شد زندگی را دوست نداشت
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 2:4 AM توسط لاله |
.........................
............
....
.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 3:59 AM توسط لاله |
هیچ کس تنها نیست
هیچ کس تنها نیست
هی ! تو را می خوانم ،
تو که در کنج سکوت
خانه ای ساخته ای بی در و بی پنجره از جنس عزا !
اشک تنهایی و غم ریخته ای ؟
از چه اینگونه پریشان شده ای ؟
باید اینجا به جفا عادت کرد
یک فناری به قفس هم که شود می خواند
همصدا با همه ذرات طبیعت تو بخوان .
من به این معتقدم
که کسی تنها نیست ،
چون خدا هست ، همین نزدیکیست
بی گمان از رگ گردن به تو نزدیک تر است
می توان بویش کرد
می توان بوسیدش !
می توان ثانیه در ثانیه همبستر احساسش شد .
هیچ کس تنها نیست ،
چون خدا هست ، همین نزدیکیست !
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 8:11 PM توسط لاله |

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 8:5 PM توسط لاله |
این روز ها دستم به نوشتن نمی رفت اصلا حرفی نبود که بزنم شاید واسه اینکه وقتی یخ پر از دهانت باشه نشه ................دلم گرفته بود الانم همونجوری ام اما امروز بهترم با اینکه صبح چشمام پر اشک بود و کلی جلوی خودمو گرفتم که اشکم جلوی هر کسی پایین نریزه با اینکه با این همه شب نخوابیدن خسته ام اما امروز انقدر کار داشتم و فرصت نداشتم که نمی شد به چیزی فکر کرد حتی به خودم و همین یکم حالم رو جا آورد دیگه خسته شده بودم از نداشتن خودم حتی . خوندن پیامای مزاحمم که نوشته بود انقدر توی دانشگاه و خیابون نخند واسم جالب بود باعث شد بفهمم چقدر خنده های زورکیم بعضیا رو عصبانی می کنه و بعضی ها خوششون نمی آد امروز همه رو دوست داشتم یعنی سعی کردم این جوری باشم کم و بیش همه واسم قابل احترام بودن اما نمی دونم شاید اونا هم زورکی بود فردا خیلی کار دارم الانم خیلی خسته ام چون فقط نیم ساعته که رسیدم خونه و نخوابیدن هام باعث شده چشام وحشتناک درد بگیره و الانم از حفظ دارم کلید ها رو فشار می دم . خدایا خیلی دوست دارم تنهام نزار هنوزم دلم شور می زنه ولی نه مثل چند شبه پیش . این روز ها هر جا می ریم همه دارن می زنن توی سرو کله ی هم و از سیاست حرف می زنن انگار 100 ساله که توی سیاست دست داشتن و هیچ کس هم نمی تونه کسی رو قانع کنه جالبه افکارشون و طرز پوشش ها هم نشون می ده کی می خواد چی بگه . الان وسوسه شدم یه کاری انجام بدم خدا کنه بخیر بگذره در اتاقی چون کاغذ
آهسته می چیدم
واژه ها را از آلودگی زندگی !
تفکرم
فانوس بود
و صدایم گم
تنها دو پا بر زمین بود و آسمان که تماشایش
چون شب به سیاهی می زد !
شاید باید مثله عقربه های ساعت
بی آرزو بود در خیاله وقت
شاید باید فقط چرخید !
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 10:8 PM توسط لاله |
امشب یکم آرومم
بعد از این چند شب دلشوره های مزخرف خیلی حالم بهتره الان
امشب لکچر داشتم واااااااااااااااااای خیلی جالب بود همه گوش می دادن و همه سوال می پرسیدن برام خیلی عجیب بود همه سراپا گوش بودن و وقتی نگاشون می کردم که انقدر با ولع گوش می دن و نگام می کنن لرز گرفته بودم هنگ کرده بود مخم ارور می داد نمی دونم چه جور اون نیم ساعت گذشت ولی احساس رضایت همه خوشحالم کرد با اینکه می گفتم خیلی اضطراب داشتم و صدام می لرزید همه معتقد بودن خیلی آروم بودم نمی دونم خدا کنه واقعا حس نکرد ه باشن لرزم رو
خدایا دوست دارم که امشب حالم خیلی بهتره نه بابت کانون و این حرفا واسه اینکه امروز حالم بهتر بود
واسه اینکه حس کردم پیشمی و تنها نیستم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 9:15 PM توسط لاله |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 0:9 AM توسط لاله |

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 0:0 AM توسط لاله |
این روز ها هر کس به نحوی تلاش می کند حرفی برای گفتن داشته باشد امروز گاهنامه دانشگاه رو می خوندم جالب بود از هر دری و از هر جا سخنی جالب بود که به تنها کسی که نپریده بودن میر حسین موسوی بود ولی از همه و همه کس ناله کرده بودن
نمی دونم
فکر می کنم دیگه به هیچی اعتقادی ندارم
فکر می کنم قبل از سنم پیر شدم حس می کنم عمرم کف دستمه و شاید کاری پیش نبرده خیلی زود دارم به انتها می رسم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 11:52 PM توسط لاله |
در تپش اضطراب درونيت بياد آور روشنی چشمان آسمان را دو چشمی که برای آواره بودنت گريسته است. پس کی شکوفه می دهی؟! جرات رويش در بيابان سعی تمام جنگل ها را به سخره می گيرد!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 11:45 PM توسط لاله |
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 9:20 PM توسط لاله |
| ||||||