
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 0:28 AM توسط لاله |
تو یعنی جست و جوی آبی عشق
تو یعنی فصل پاک پونه بودن
تو یعنی چتری از آسایش گل را
به روی قلب بارانی گشودن
مادرم این جملات رو ۶ سال پیش روی یکی از طرحام نوشتم و روز مادر بهت دادم اون روز خیلی خوشحال شدی اون روز واسم خیلی دعا کردی باورم نمی شد اون روز من فقط یک قاب کوچیک به تو دادم نمی دونم شاید اصلا خوشت نیومد
توان اون موقع من در همین حد بود ولی انصاف تو خیلی بیشتر
همیشه احساست را قلبت را و وجودت را می پرستم
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 7:24 PM توسط لاله |

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 6:59 PM توسط لاله |
پیشاپیش و برای تغییر روحیه روز زن و روز مادر رو به همه تبریک می گم
ماردم خیلی دوست دارم
کاش روزی بتونم احساس عمیقت رو برای همیشه و برای تمام زندگی داشته باشم
آرزو می کنم همیشه لبخند به دلت و لبت بمونه
و آرزو می کنم همیشه و همیشه قلبت سرشار از عشق و مهر باشه
و هیچ وقت دلت ازم نگیره و هیچ وقت ازم دلخور نشی
دوستت دارم مادر گلم ![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 6:57 PM توسط لاله |
به شعورم و به تمام ..................برخورد
محاله دیگه چیزی رو باور کنم البته توی این چند سال هم خوب دروغ ها شنیدم خیلی نامردی ها حق کشی ها بی عدالتی ها خفقان ها و ............ وباور کنم یا نکنم زیاد فرقی نداره احساس می کنم باید دروغ گو شوم یا صبر کنم زمان تمامی مشکلات رو حل می کنه ولی درد های آدم رو هم بزرگ می کنه هر چی بیتشر از عمرم می گذره احساس می کنم دردام فکرام علائقم بیشتر شده و شبیه یک غصه و یا عقده دارم نفس می کشم خدایا کاری کن تمام خرد شدن علائقم و باور هام باعث نشه کسی رو به خاطر این ها اذیت کنم خدایا کاری کن زود تر از آنکه بپوسم حرفی برایت داشته باشم فعلا خیلی دلم گرفته روزگار خوش و خرم : می دانم که انسان هم به درد هم که شده خو می گیرد و عادت می کند اما من فعلا تا جوانم و بی فکر و بی تجربه سعی می کنم عادت نکنم
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 6:54 PM توسط لاله |


+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 11:39 AM توسط لاله |
دبستان فردوسی
محل اخذ رای گیری مردمی جالبه کسی که ادعا می کرد تبلیغی نمی کنه چون از پول بیت المال هست امروز پای صندوق بهم پیشنهاد ۵۰ هزار تومان ناقابل رو دادن نه به من به خیلی های دیگه وقتی بهش گفتم من اعتقادم رو نمی فروشم آتیش گرفت و نمی دونم اسم این ۵۰ تومان رو چی بزارم رشوه یا نه تبلیغ هر کدام اصلا این موقع معنی نداشت باز هم من یک طرفه قضاوت می کنم اگه کارشون قانونی بود و درست که من این جوری بهم نمی ریختم جالبه وقتی بهش گفتم وایسا تا به ناظر جلسه بگم نمی دونم چه جور ناپدید شد و دوباره سر و کله اش پیدا شد می گفت من از کسی نمی ترسم وگرنه جنگ نمی رفتم که از آدمایی چون تو دفاع کنم که حالا خائن به این نظام باشین جالبه رای دادن به اعتقادات خودم خیانته اما رشوه و تهدید خیانت نیست جالبه فحاشی به ناموس این ملت اصلا خیانت نیست دیگه امروز مطمئن شدم من یک طرفه به قاضی نرفتم و حق دارم از این دولت با عدالتاش بیزار باشم
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 11:31 AM توسط لاله |

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 9:2 AM توسط لاله |
چه جوری بنویسم مدت هاست انقدر کلمات توی ذهنم خاک خوردند که حسابی پوسیدن فرهنگ لغت ذهنم مدت هاست پر از یک هیچ بزرگ دست و دلم به هیچی نمی ره حتی به کار کلماتی که دوستشون دارم این روز ها خیلی ذهنم درگیره و عصبی و ناراحت از اینکه واقعا ضعیفم در مقابل آدمایی که حیف اسم آدم که روشون گذاشت حتی ارزش گفتن حیوون رو هم ندارن همه چیز اطرافم خیلی جالبه صحنه هایی که آدم روتکون می ده نمی دونم شاید من یکی خیلی پرتم دیورز داشتم از امتحان بر می گشتم مثل آدم بیچاره ها از خیابون همیشگی رد شدم که تاکسی بگیرم فوق العاده خسته بودم و حوصله نداشتم توی این آشوب شهر پیاده برگردم خونه و داشتم پیام می دادم در جواب دوستام که طرفدارای پرچم دار موتوری .............طرفدارایی که دم از انسانیت می زنن کسایی که اصلا دروغ نگفتن که خودشون رو بالا بکشن کسایی که طرف داری کسی رو می کنند که معتقدا یه بچه مسلمونه و حقشون رو با تهمت نگیم با شجاعت داره می گیره و چنان فحاشی و کلمات رکیکی رو نثار منه بیچاره کردند که خودم از انسانیت خودم خجالت کشیدم نمی دونم چه جور به خودشون اجازه می دن به خاطر اعتقادشون ..........نمی دونم شاید دارم یک طرفه قضاوت می کنم اما واقعا سخته باور کرد چیزهایی رو که این روزها من با پوست خودم درک کردم جالب تر اینکه این طرفدارای عزیز با چماق و سنگ ایده و عقایدشون رو به رخ بقیه می کشیدند جالب بود همه می گفتن طرفدارای جناب موسوی سوسول تشریف دارن اما به خدا سوسول بودن می ارزه به بی شعور بودن نمی دونم فحش های اینا رو باور نکنم یا سنگ و چماغایی که به طرف همه کاش فقط طرفدارای حزب مخالف پرت می کردند . واقعا زشته واسه ما ادما که انقدر بی جنبه باشیم . دلم اساسی گرفته وقتی می بینم انقدر واسه هم ارزش قائلیم اینهمه همدیگرو دوست داریم واقعا زیر این همه بارعلائق دارم له می شم بد تر اینکه این روزها موقع برگشتن خونه همش توی دلم آشوب بود تمام این هفته مسیر 10 دقیقه ای رو یک ساعت تا دو ساعت تو راه بودم کاش فقط همین بود دیر می رسیدم خونه کاش فقط طولانی بودن راه بود و از دست دادن زمان وقتی می بینی ادما به جون هم می افتن نمی دونم شما چه حالی می شین اما من دلم می گیره نه واسه اینکه خریت دو نفر دلسوزی داشته باشه واسه اینکه می بینم واسه چیزایی می جنگند و به جون هم افتادن که خودشون هم باور ندارن یکیشون نمی تونه بیاد و بگه دلیلش چیه واسه نظر خودشون هم ارزش قائل نیستن اکثرشون نمی دونستن واسه چی طرفدار یک حزب هستن و خیلی چیزای دیگه این روزها ایرانی ها رو با تمام مهرورزی هاشون دیدم خیلی چیز ها رو دیدم و خیلی چیز ها رو شنیدم که کاش این ها همش یه خواب بود شب و روزهای زیبایی داشته باشین کاش بی دلیل و بی بهانه می شد زندگی را دوست نداشت
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 2:4 AM توسط لاله |
.........................
............
....
.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 3:59 AM توسط لاله |
هیچ کس تنها نیست
هیچ کس تنها نیست
هی ! تو را می خوانم ،
تو که در کنج سکوت
خانه ای ساخته ای بی در و بی پنجره از جنس عزا !
اشک تنهایی و غم ریخته ای ؟
از چه اینگونه پریشان شده ای ؟
باید اینجا به جفا عادت کرد
یک فناری به قفس هم که شود می خواند
همصدا با همه ذرات طبیعت تو بخوان .
من به این معتقدم
که کسی تنها نیست ،
چون خدا هست ، همین نزدیکیست
بی گمان از رگ گردن به تو نزدیک تر است
می توان بویش کرد
می توان بوسیدش !
می توان ثانیه در ثانیه همبستر احساسش شد .
هیچ کس تنها نیست ،
چون خدا هست ، همین نزدیکیست !
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 8:11 PM توسط لاله |

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 8:5 PM توسط لاله |
این روز ها دستم به نوشتن نمی رفت اصلا حرفی نبود که بزنم شاید واسه اینکه وقتی یخ پر از دهانت باشه نشه ................دلم گرفته بود الانم همونجوری ام اما امروز بهترم با اینکه صبح چشمام پر اشک بود و کلی جلوی خودمو گرفتم که اشکم جلوی هر کسی پایین نریزه با اینکه با این همه شب نخوابیدن خسته ام اما امروز انقدر کار داشتم و فرصت نداشتم که نمی شد به چیزی فکر کرد حتی به خودم و همین یکم حالم رو جا آورد دیگه خسته شده بودم از نداشتن خودم حتی . خوندن پیامای مزاحمم که نوشته بود انقدر توی دانشگاه و خیابون نخند واسم جالب بود باعث شد بفهمم چقدر خنده های زورکیم بعضیا رو عصبانی می کنه و بعضی ها خوششون نمی آد امروز همه رو دوست داشتم یعنی سعی کردم این جوری باشم کم و بیش همه واسم قابل احترام بودن اما نمی دونم شاید اونا هم زورکی بود فردا خیلی کار دارم الانم خیلی خسته ام چون فقط نیم ساعته که رسیدم خونه و نخوابیدن هام باعث شده چشام وحشتناک درد بگیره و الانم از حفظ دارم کلید ها رو فشار می دم . خدایا خیلی دوست دارم تنهام نزار هنوزم دلم شور می زنه ولی نه مثل چند شبه پیش . این روز ها هر جا می ریم همه دارن می زنن توی سرو کله ی هم و از سیاست حرف می زنن انگار 100 ساله که توی سیاست دست داشتن و هیچ کس هم نمی تونه کسی رو قانع کنه جالبه افکارشون و طرز پوشش ها هم نشون می ده کی می خواد چی بگه . الان وسوسه شدم یه کاری انجام بدم خدا کنه بخیر بگذره در اتاقی چون کاغذ
آهسته می چیدم
واژه ها را از آلودگی زندگی !
تفکرم
فانوس بود
و صدایم گم
تنها دو پا بر زمین بود و آسمان که تماشایش
چون شب به سیاهی می زد !
شاید باید مثله عقربه های ساعت
بی آرزو بود در خیاله وقت
شاید باید فقط چرخید !
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 10:8 PM توسط لاله |
امشب یکم آرومم
بعد از این چند شب دلشوره های مزخرف خیلی حالم بهتره الان
امشب لکچر داشتم واااااااااااااااااای خیلی جالب بود همه گوش می دادن و همه سوال می پرسیدن برام خیلی عجیب بود همه سراپا گوش بودن و وقتی نگاشون می کردم که انقدر با ولع گوش می دن و نگام می کنن لرز گرفته بودم هنگ کرده بود مخم ارور می داد نمی دونم چه جور اون نیم ساعت گذشت ولی احساس رضایت همه خوشحالم کرد با اینکه می گفتم خیلی اضطراب داشتم و صدام می لرزید همه معتقد بودن خیلی آروم بودم نمی دونم خدا کنه واقعا حس نکرد ه باشن لرزم رو
خدایا دوست دارم که امشب حالم خیلی بهتره نه بابت کانون و این حرفا واسه اینکه امروز حالم بهتر بود
واسه اینکه حس کردم پیشمی و تنها نیستم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 9:15 PM توسط لاله |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 0:9 AM توسط لاله |

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 0:0 AM توسط لاله |
این روز ها هر کس به نحوی تلاش می کند حرفی برای گفتن داشته باشد امروز گاهنامه دانشگاه رو می خوندم جالب بود از هر دری و از هر جا سخنی جالب بود که به تنها کسی که نپریده بودن میر حسین موسوی بود ولی از همه و همه کس ناله کرده بودن
نمی دونم
فکر می کنم دیگه به هیچی اعتقادی ندارم
فکر می کنم قبل از سنم پیر شدم حس می کنم عمرم کف دستمه و شاید کاری پیش نبرده خیلی زود دارم به انتها می رسم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 11:52 PM توسط لاله |
در تپش اضطراب درونيت بياد آور روشنی چشمان آسمان را دو چشمی که برای آواره بودنت گريسته است. پس کی شکوفه می دهی؟! جرات رويش در بيابان سعی تمام جنگل ها را به سخره می گيرد!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 11:45 PM توسط لاله |
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 9:20 PM توسط لاله |

وقتی آسمان تمام شب هایت را دور بزنی و ببینی باز همان جای اول ایستاده ای
دیگر نمی توان منتظر چند حرف و چند کلام بود
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 9:43 PM توسط لاله |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 10:52 PM توسط لاله |
ای ستاره ما سلام مان بهانه است !
عشق مان دروغ جاودانه است!
در زمین زبان حق بریده اند!
حق زبان تازیانه است !
وانکه با تو صادقانه درد دل کند!
های های گریه ی شبانه است! *زنده یاد مشیری*

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 3:23 PM توسط لاله |
فقط يک حس و حالِ ساده است يک حس و حالِ عجيب يک حس و حالِ قشنگ مثل خيره شدن در خوابِ پرده و پرچين و آينه حالا پرده و پرچين و آينه، چه ربطی به رويای آدمی دارند من نمیدانم؟ !هر چه بيايد، آمده است، میآيد نه دستِ من است که پلهای پشتِ سرِ ستاره را بشمارم نه تو از اين ترانه به احوالِ آينه خواهی رسيد ... فقط بايد گذاشت و رفت و راه به منزلِ دريا بُرد اهلش هستی؟ آن چه برای من از ميلِ رفتن مهمتر است !نان و چراغ و چيزهای چندانی نيست راستش اين روياها آنقدر پيشِ پا افتادهاند !که دست از سرِ احوالِ آدمی برنمیدارند حالا سالهاست که به اين آينه عادت داريم عينِ آينه میآييم و شبيهِ ستاره میشکنيم ... خُب، هر کس به راه خويش 
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 11:34 PM توسط لاله |
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 11:32 PM توسط لاله |
جهان قادر به حفظ تعادل خود نبود ... ا
چون آن درخت كه زير باران ايستاده است ... ا
نگاهش كن ... ا
چون آن كلاغ .. ا
چون آن خانه
چون آن سايه ... ا
ما گلچين تقدير و تصادفيم ... استواي بود و نبود ... ا
به روزگار طوفان موج و نور رنگ ... در اشكال گرفتار آمدم ... ا
مستطيل هاي جادو - مربع هاي جادو ... ا
من در همين پنجره معصوميت آدم را گريه كردم ... ا
ديوانگي هاي ديگران را ديوانه شدم
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 11:4 PM توسط لاله |

خسته شدم
+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 7:42 PM توسط لاله |

دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز
نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش
نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند !!
+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 6:59 PM توسط لاله |
گاهی انگار تمام فکر های دنیا ، همه ی غصه ها
همه ی رویا ها و همه ی آرزوها یکجا توی ذهنم جمع می شوند
انقدر که توی هیچ حجمی جا نمی شن
گاهی هیچ رویایی انگار که سهم من نیست
+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 9:0 PM توسط لاله |
نمی دانم چرا نمی توانم با روزهای خدا صبوری کنم نمی دانی چقدر دلم گرفته .. چند ساعتی است عقربه ها در آغوش هم مانده اند . اینجا همه چیز مرده است . صندلی ، میز ، آینه ، ستاره ، پنجره ، دیوار و حتی ماهی های درون قاب ! و من که از همه مرده ترم ! اگر باور نداری پاورچین ، پاورچین کنارم بیا ببین که بوی کافور می دهم .. آواز کلاغ ها را هم می شنوی ؟ این آواز سیاهی اتاق را بیشتر می کند. اینجا مجلس ختم من است!!!
+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 8:58 PM توسط لاله |

جایی میان حرف ها و نگفته ها
جایی که یا باید گذشت و یا
....
..
فقط چند سطر تا انتها
.
.
.
+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 8:1 PM توسط لاله |
| ||||||